بادها محکومند به رفتن و دل کندن

-

عاشقانه هاي خود رو نوشته ام
احساس خود را گفته ام
عجب ... عجب ... عجب
دست روزگار بود يا چشم حسودان
يا...
كه الان فقط مي توانم در گوشه اي بنويسم
در گوشه اي كه فقط خود مي خوانمٌ شايد هيچكس خبرش نيست
اي دل من اين حرف ها و نوشته ها مي ماند
اين دلتنگي هايم نيز در تاريخ كه نه ولي در دلم خواهد ماند
اين قطار گر مي گذرد ريل هايش باقي مي ماند
وقتي دلتنگ مي شوي ، دلتنگ راه ، دلتنگ شخص و دلتنگ ....
حسش را هر دم ياد مي كني
مثل پرنده اي كه بايد در آسمان باشدٌ، ولي در قفس آسمان را تماشا مي كند
و چقدر دردناك تر است كه در قفس آسمان را حس كني
آسماني كه تمامِ دنيايت بودٌ ، شوقش را داشتيٌ ولي قفسش را نصيبت شد
در قفسي كه آسمانش را تو باشي زندگي كردنش شيرين است
دستم به تو نمي رسد اما نفس هايم در اوجِ اوج گرفتن هايت از من به تو خواهد رسيد
من نيز هر دم حس مي كنم عطر نفس هايِ تو را


نويسنده : فرهاد

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 15:20 توسط فرهاد & سارا گلي| |

پس از سفرهای بسیار و عبور
از فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم؛
بادبان برچینم؛
پارو وا نهم؛
سُکان رها کنم؛
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را بازیابم.
استواری امن زمین را
زیر پای خویش.

"مارگوتبیکل"

ترجمه: احمد شاملو

 

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 15:7 توسط فرهاد & سارا گلي| |


Design By : Farhad