بادها محکومند به رفتن و دل کندن

-

در بیکران دور ، بر روی سنگ گور  / با دست سرنوشت ، با جوهر سرشت

دستی نوشته بود ، آرامگاه عشق . . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 23:0 توسط فرهاد & سارا گلي| |

دوستی را باید از کویر آموخت ، که به عشق خورشید ، از دریا بودن گذشت . . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 22:42 توسط فرهاد & سارا گلي| |

  ای دلم زهر جدایی را بخور ... چوب عمری بی وفایی را بخور

  ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت ... خنده دای برا خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم این بهار افسردنی است ... من که گفتم این پرستو رفتنی است

                 آه عجب کاری بدستم داد دل ... هم شکست و هم شکستم داد دل . . .

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ساعت 23:53 توسط فرهاد & سارا گلي| |

 با خون غم نوشتم غربت مکان ما نیست، از یاد بردن دوست ، هرگز کار ما نیست . .

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ساعت 23:46 توسط فرهاد & سارا گلي| |

زنده باد آن کس که گاهی یادی از ما میکند ... از خجالت ما غریبان را غرق دریا میکند

حال ما میپرسد و از مهربانی های خود ... این دل رنجور ما را عطر گل ها میکند . . .

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ساعت 23:32 توسط فرهاد & سارا گلي| |

میتوانم کسی باشم که آسمانش پرستاره است ، رنگ عشق را ندیده، ولی عاشق است!

میتوانم شمعی باشم که عاشق هزار پروانه است ، سوختن پروانه را باور ندارد 

و مثل خورشید گرم گرم است!

میتوانم سرابی باشم برای دلها ، زخمی باشم برای دردها ، سنگی باشم برای شکستنها!

میتوانم بشکنم دلها را، به بازی بگیرم قلبها را ، و بسوزانم نامه ها را!

میتوانم دو رنگ باشم یک قلب رنگارنگ داشته باشم ، میتوانم در آغوشها بخوابم  

و آرام باشم!

در مرامم نیست اینگونه باشم ، دلی سیاه و قلبی پر ازدحام داشته باشم !

آسمانی بی ستاره دارم ، قلبی آواره دارم ، نه شمع هستم و نه خورشید ،  

من یک دل مهتابی دارم!

من که دلم پر از درد است پس چگونه مرحمی برای دردهایم باشم؟

من که خود یک دلشکسته ام ، در غم عشق نشسته ام پس چگونه باید آرام باشم!

نمیتوانم بنویسم قصه رفتنها ، غرق شدن در سراب دلها را !

مینویسم که اسیر دلهای بی وفا بودم ، هنوز قصه تمام نشده ،  

من نیز قربانی یک عشق دروغین بودم!   

                                                                                             دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ساعت 15:54 توسط فرهاد & سارا گلي| |

نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۹ساعت 21:37 توسط فرهاد & سارا گلي| |

تا که بودیم نبودیم کسی ..... کشت ما را غم بی همنفسی

حال که رفتیم همگی یار شدند ............  مونس و یاور و غمخوار شدند

قدر آیینه بدانید تا که هست ........... نه در آن وقت که افتاد و شکست

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۹ساعت 21:25 توسط فرهاد & سارا گلي| |

فراموشت نمی کنم

  مرا هر چند بشکستی

نمی خواهم شکست تو

        نمی خواهم که اندوهی ببینم حتی در آن چشم مست تو.

             نمی خواهم تو را هرگز نمی یابم تو را هرگز

     ولی ترک خیال تو نمی دارم روا هرگز


نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۹ساعت 0:0 توسط فرهاد & سارا گلي| |

اگر باگریه دریایى بسازم


اگر باخنده رویایى‎ ‎بسازم


اگرخنده شوددرمن‎ ‎فراموش


اگر گریه شودبامن‎ ‎هم اغوش


توراهرگزنخواهم‎ ‎کردفراموش


نوشته شده در جمعه بیستم فروردین ۱۳۸۹ساعت 23:39 توسط فرهاد & سارا گلي| |


Design By : Farhad