بادها محکومند به رفتن و دل کندن

-

دلشوره ی من بی حسابه
بگو که اینها همه خوابه
لشکر دشمن یه سرابه
بغض غریبی تو گلومه
بارون چشمام نا تمومه
پر از سوال بی جوابه

عمه ی سادات بی قراره
غصه و غم هاش بی شماره
تموم غصه اش غم یاره

شعله می کشه خورشید
زمین می سوزه از تب
ابرا همه می بارن
توی چشایه زینب

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 22:46 توسط فرهاد & سارا گلي| |

جا برای من گنجشک زياد است ولی .... به درختان خيابان تو عادت دارم ..... عادتم داده خيالت که به يادم باشد ....... ياد من هم نکنی باز به يادت باشم .......

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 18:53 توسط فرهاد & سارا گلي| |

در تمام روزهای عاشقی که گذشت ،
حتی یک لحظه از آن روزها نیز از یادم نرفت
با اینکه قلب من بارها شکست
اما دلم باز هم به پای تو نشست و
هنوز هم به هیچکسی دل نبست

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:42 توسط فرهاد & سارا گلي| |


Design By : Farhad