بادها محکومند به رفتن و دل کندن
-
دلشوره ی من بی حسابه عمه ی سادات بی قراره جا برای من گنجشک زياد است ولی .... به درختان خيابان تو عادت دارم ..... عادتم داده خيالت که به يادم باشد ....... ياد من هم نکنی باز به يادت باشم ....... در تمام روزهای عاشقی که گذشت ،
بگو که اینها همه خوابه
لشکر دشمن یه سرابه
بغض غریبی تو گلومه
بارون چشمام نا تمومه
پر از سوال بی جوابه
غصه و غم هاش بی شماره
تموم غصه اش غم یاره
شعله می کشه خورشید
زمین می سوزه از تب
ابرا همه می بارن
توی چشایه زینب

حتی یک لحظه از آن روزها نیز از یادم نرفت
با اینکه قلب من بارها شکست
اما دلم باز هم به پای تو نشست و
هنوز هم به هیچکسی دل نبست
| Design By : Farhad |
