بادها محکومند به رفتن و دل کندن
-
دلشوره ی من بی حسابه عمه ی سادات بی قراره
بگو که اینها همه خوابه
لشکر دشمن یه سرابه
بغض غریبی تو گلومه
بارون چشمام نا تمومه
پر از سوال بی جوابه
غصه و غم هاش بی شماره
تموم غصه اش غم یاره
شعله می کشه خورشید
زمین می سوزه از تب
ابرا همه می بارن
توی چشایه زینب نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت
22:46 توسط فرهاد & سارا گلي| |
| Design By : Farhad |
