بادها محکومند به رفتن و دل کندن
-
زنده بودم به هوایه تو که یک روزی تو آغوشت بمیرم نويسنده : محسن يگانه فرهاد بودم، عاشق بودم مثلِ شقايق درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام و دست هایت با دستان من آشناست ..... دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن می گویم بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست احمد شاملو پاييز با غروبي در گذرِ عبور است نويسنده : هميشه فرهاد
جایه خالیمو تو آغوشت چقدر دیر اومدم که پس بگیرم
اومدم که پس بگیرم تورو از چنگال تقدیر
اومدم که ماله من شی اومدم اما چقدر دیر
من فراموشت نکردم نه تو از یادم نمیری
حتی الانم نمیشه عشقو از من پس بگیری

دوسِت داشتم نازنينم نبودي عاشق
حالا كه من نِشَستَمٌ تنها ٌ گريان
تو ديگه نيستي تنها ٌ، خوشحالٌ خندان
تو بوديٌ هستي هنوز همه اميدم
دلِ منو شكستيوٌ چه بود گناهم!!
مي خواهمت اي نازنين هر دَم هميشه
نخواهي ديد عاشقتر از ، فرهاد هميشه
نويسنده : هميشه فرهاد


يلداٌ زمستان مسافرِ طلوع است
بارانيٌ گِرِفتَست ، حالٌ هوايِ پاييز
برفيستٌ پٌر از يخ فصلِ پَسِ هر پاييز
آرِزويَم بَرايَت بودهِ تا هميشه
تا باشي عاري از غم هميشهٌِ هميشه
مي نويسم برايت اي هميشه بهاري ،
زمستانت پٌر از برف ، تا كه رِسَد بهاري
| Design By : Farhad |
