بادها محکومند به رفتن و دل کندن
-
میتوانم کسی باشم که آسمانش پرستاره است ، رنگ عشق را ندیده، ولی عاشق است! میتوانم شمعی باشم که عاشق هزار پروانه است ، سوختن پروانه را باور ندارد و مثل خورشید گرم گرم است! میتوانم سرابی باشم برای دلها ، زخمی باشم برای دردها ، سنگی باشم برای شکستنها! میتوانم بشکنم دلها را، به بازی بگیرم قلبها را ، و بسوزانم نامه ها را! میتوانم دو رنگ باشم یک قلب رنگارنگ داشته باشم ، میتوانم در آغوشها بخوابم و آرام باشم! در مرامم نیست اینگونه باشم ، دلی سیاه و قلبی پر ازدحام داشته باشم ! آسمانی بی ستاره دارم ، قلبی آواره دارم ، نه شمع هستم و نه خورشید ، من یک دل مهتابی دارم! من که دلم پر از درد است پس چگونه مرحمی برای دردهایم باشم؟ من که خود یک دلشکسته ام ، در غم عشق نشسته ام پس چگونه باید آرام باشم! نمیتوانم بنویسم قصه رفتنها ، غرق شدن در سراب دلها را ! مینویسم که اسیر دلهای بی وفا بودم ، هنوز قصه تمام نشده ، من نیز قربانی یک عشق دروغین بودم! دکتر علی شریعتی
| Design By : Farhad |
